تبليغاتX
پاييزان
اگه بی پناهی گل رنگ بی پناهی ماست ____دستتو بذار تو دستام وقت پیوند درختاست

هدیه به گل زندگیم که عطرش خوشبو تر از عطر گلهای بهشت

است و شمیم دلنوازش را در جای جای

لحظات زندگیم با شامه دلم احساس می کنم

به امید روزی که وجود گرم و نور وجودت کلبه سرد و بی نور دلم را

گرم و روشن کند.

از طرف دلسوخته تو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 21:1  توسط عباس و نسيبه | 
 
الو سلام

خانه خدا

این منم مزاحمی که آشناست

هزار دفعه این شماره رو دلم گرفت

ولی هنوز پشت خط  در انتظار یک صداست

تو که گفته ای پاسخ سلام واجب است

به من که رسید حساب بنده هات جداست ؟

الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد .

خرابی از دل من است  یا که عیب سیمهاست

خدا نگذار مزاحم دلم بشه این سیمای پر از گناه

بیا خودت یه کاری کن که ارتباطم قطع نشه

دوباره چشمه نگام پر از اشک ونیاز نشه

الو داری صدای من صدای بی صدای من

تو را به جون بنده ای که خیلی حرمتش داری

جواب اشکامو بده تو این قیام بی کسی

جواب دردامو بده

من که گناهی ندارم تازه کارم

شماره ها زیاد شده  منتظرا فراوونن

اگه می شه یه لحظه هم مارو ببین

فقط یه لحظه نازنین

آه ونیازمو ببین
 
+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 20:42  توسط عباس و نسيبه | 

پروردگارا خود را تقدیم تو میدارم با من كن واز من ساز آنچه خود

اراده میكنی مشكلاتم را بگیر تا پیروزی

بر آنها شاهدی باشد برای كسانیكه با عشق تو و لطف تو یاریشان

خواهم كرد

از اسارت نفس رهایم كن تا انجام

اراده ات را بهتر توانم

باشد كه همیشه بر اراده ات گردم نهم                 

 آمین

*****

هیچکس در باغ تنهایی من نو نهال آشنایی را نکاشت

کوله بار غربتم را لحضه ای دستهای مهربانی برنداشت 

برف روب لحضه ها اندوه را از روی بام دیده ام پارو نکرد

مهربانی در حیاط سینه ام غصه را جارو نکرد

باغبانی از نهال سینه ام شاخ و برگ ناامیدی را نچید

****

شبی در گوشه ای تنها که از غمها تهی بودم

شبی مهتابی و روشن 

تو را با تیشه اندیشه عشقم تراشیدم

 نشاندم در میان دیدگانت برق صد الماس را

گرفتی روشنی تابنده گشتی دلنشین گشتی .

خدایی این زمان زیبنده ات باشد

دریغا:

روزگاری زغرور خود ستاییها دلت لبریز خواهد شد

و در پایت نخواهی دید مردی را كه با سختی تو را

با تیشه اندیشه عشقش تراشیده

 تو را در معبد هستی به دست خود خدا كرده

ولی این را نمی دانی:

 اگر روزی غرور تو به تنگ آرد دل یكتا پرستم را

تو را با تیشه سنگین قهرم آنچنان افكنم بر خاك

 كه تا هر كس مرا بیند بگوید او خدایش را

به دست خویش تكه تكه بشكسته

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 20:19  توسط عباس و نسيبه | 

اگر حرفی سرودی روی لبها نیست

 

وزنگ نعره ای در گوش شبها نیست

 

اگر اکنون هجوم درد و تنهایی است

 

اگر امید من امید رویایی است

 

نخواهم رفت خواهم ماند

 

و روزی با توخواهم خواند

 

سرودی را که از چشمم نمی خوانی

 

حدیثی را که جز رویا نمیدانی

 

برایت مهربان بودم، تو میدانستی و نا مهربان بودی

 

به پایت زندگی دادم، تو رنجم دادی و در فکر جان بودی

 

گرفتی هرچه از من بود و چون دشمن مرا پا بستی و رفتی

 

چو ترسیدی که بگریزم، پل پیوند ما بشکستی و رفتی

 

بترس از من! بترس ار من! ای سیل جدا افتاده ی مغرور

 

بترس از من! بترس از من! که پر کینه نگاهت میکنم از دور...

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 19:56  توسط عباس و نسيبه | 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

 

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

 

ولی بسیار مشتاقم

 

که از خاک گلویم سوتکی سازد

 

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

 

و او یکریز و پی در پی دم گرم و خموشش را در گلویم سخت بفشارد

 

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

 

بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 19:48  توسط عباس و نسيبه | 

ندارد رسم یاری بی وفا یاری که من دارم

 

به آزار دلم کوشد، دلآزاری که من دارم

 

وگر دل را به صد خواری، رهانم از گرفتاری

 

دلازاری دگر جوید، دلازاری که من دارم

 

به خاک من نیفتد سایه ی سرو بلند او

 

ببین کوتاهی بخت نگونساری که من دارم

 

ز پند همنشین درد جگر سوزم فزون تر شد

 

هلاکم میکند آخر پرستاری که من دارم

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 19:43  توسط عباس و نسيبه | 

کنار پنجره بودم آسمان بارید

 

صدای مرگ برای رهاترین دل بود

 

هجوم خلوت شبهای سرد و مهتابی

 

چقدر زندگیم بی تو سخت و مشکل بود

                    

***

 

کنار پنجره بودم هوا پر از غم بود

 

ز قلب ثانیه ها بوی هوش می آمد

 

تمام صورت شب خیس اشک بود ولی

 

صدای گام غریبه ای به گوش می آمد

                    

 ***

 

کنار پنجره بودم غریبه ای آمد

 

غریبه بود ولی چشم های گرمی داشت

 

به شیوه ی گل مریم مرا صدا می کرد

 

بلور یخ زده ی قلب من ترک برداشت

                     

 ***

 

و ایستاد کنارم برای یک لحظه

 

تمام قصه ی غم های من هویدا بود

 

به چشم های غریبش نگاه کردم

 

باز چقدر برق نگاهش شبیه دریا بود

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 19:33  توسط عباس و نسيبه | 

آمدی چه زیبا!

 

 گفتم دوستت دارم چه صادقانه !

 

پذیرفتی چه فریبانه !

 

 آغوشم برایت باز شد چه ابلهانه !

 

با تو خوش بودم چه کودکانه !

 

همه چیزم شدی چه زود !

 

به خاطر یک کلمه مرا ترک کردی چه ناجوانمردانه !

 

نیازمندت شدم چه حقیرانه !

 

واژه ی غریب خدا حافظی به میان آمد چه بیرحمانه !

 

و من سوختم چه عاشقانه !

 

ولی ...

 

هنوز هم دوستت دارم غریبه !!! 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 19:25  توسط عباس و نسيبه | 

سرزنشم مکن ...

من همه ی اینها را در چند تکه کاغذ برایت نوشته بودم ... من همه ی

اینها را گفته بودم !

همان اول !

گفته بودم اگر نباشی به روی هیچ ستاره ای نخواهم خندید ...

از هیچ کوچه ای گذر نخواهم کرد ...

دیگرهیچ گلی را نخواهم بویید ...

دیگر به هیچ یک از روزهای هفته نیم نگاهی نخواهم انداخت ...

هیچ شمعی را برای هیچ نذری روشن نخواهم کرد ...

تک رنگ سیاهی خواهم شد و بوم زندگی را با این سیاهی رنگ آمیزی

خواهم کرد ...

با هیچ سبزه ای سیزده را بدر نخواهم کرد ...

گفته بودم که دروازه های گوشم را بر هر آهنگی خواهم بست ... جز

نوای حزین کلاغها

در بعدازظهرهای دلگیر جمعه !

نگفته بودم ...؟؟؟؟ ... همه ی دیوارهای این شهر شاهد بودند که من

اینها را گفته بودم !

به روح پاک باران قسم ...

نه اصلا به روح پاک خودت قسم ...

وقتی بی تابی قلبم در کوچه پس کوچه های این شهر رسوا شد ... .. ...   

                            من همه ی اینها را گفته بودم !!!              

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 19:17  توسط عباس و نسيبه | 

 

سیب سرخی را به من بخشید و رفت

 

عاقبت بر عشق من خندید و رفت

 

اشک در چشمان سردم حلقه زد

 

بی مروت گریه ام را دید و رفت

 

چشم از من کند ...،دل از من برید ...

 

حال بیمار مرا فهمید و رفت

 

با غم هجرش مدارا میکنم

 

گرچه بر زخمم نمک پاشید و رفت !!!

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 19:7  توسط عباس و نسيبه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این وبلاگ کار مشترکیست از دو عاشق که برای بیان امیال درونی و ابراز احساسات دوران زیبای عاشقانه و بیان عمق عشق خود به یکدیگر آن را ایجاد کردند. باشد که روزی دست در دست هم به آرزوهای خود جامه عمل بپوشانیم و با چشمانی مملو از اشک وصال چشم به آینده ای زیبا و روشن بدوزیم ( دوستت دارم ) واژه ای بس عمیق که فقط از زبان ساده دل شنیدنش قابل لمس است

نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM